انگار از خودش دور شده بود، چشمهایش را بست و به یک عالمه ستاره ریزو درشت که در پشت چشمانش نقش بسته بود خیره شد، کاش می توانست دست داراز کند و یکی از آنهارا برای خودش بگیرد ...پلک که باز کرد ، دوباره او بود وتنهایی و دیوار های
اتاقی که تهایی اش را به رخش می کشیدند ، دلش می خواست با کسی حرف بزند ،
گوشی را برداشت وشماره گرفت ، صدای زنی از آن سوی خط می امد که
انگار مادرش بود
....دوباره شماره گرفت و این بار فقط بوق اشغال بود که پاسخش می گفت ،همچنان
گوشی را در دست گرفت وبه صدای یک نواخت بوق گوش سپرد، می توانست تا هر
وقت که بخواهد گوشی را نگاه دارد و به بوق تلفن گوش کند کسی اورا باز خواست نمی کرد ...
ای کاش این قدر تنها نبود... خسته شده بود از این همه ، دلش می خواست، که خانه بود و زنگ می زد
و با او حرف می زد ، هر چند او در طول روز حتی 1 دقیقه هم وقت نداشت تا با او
صحبت کند ، اما باز دلش می خواست او اینجا بود و برای چند ثانیه هم که شده تنهاییش
را با او قسمت می کرد ،فکر کرد شاید دوستش ندارد و این تنها اوست که عاشقانه ترین لحظاتش را فدای او می کند . ای کاش می توانست به او بگوید دوستش دارد ،
نه یک لحظاتش را فدای او می کند . ای کاش می توانست به او بگوید دوستش دارد ، نه یک
بار بلکه هزار بار ، نه بیشتر، انقدر که دلش آرام بگیرد ... دلش برای کوچه ارامشان
تنگ شده بود ، یک سالی بود که عاشقش شده بود سالی پر درد و رنج ،یک سال با
انبوه حرفایی که آزارش می داد
اری دلش برای روستایشان که برای او به بزرگی دنیا بود تنگ شده بود
روستای که تابستانش برای او مثل بهشت بود
اری تابستان برای او تمام شده بود
و او مانده بود و تنهایی...............